رازورمزهای جادویی
مطالب وداستان های جادوگران
علاءالدينء الدين و چراغ جادوروزي بود و روزگاري در مركز يكي از بزرگترين استان هاي چين مرد خياطي زندگي مي كرد به نام مصطفي كه شغلش خياطي بود و بدين ترتيب امورات زندگي اش مي گذشت . مصطفي خياط تنها يك فرزند داشت كه آن هم پسر بود و اسمش را گذاشته بود علاءالدين . پس از اين كه علاءالدين بزرگ و بزرگ تر شد پسري شد تن پرور و بيكار و ولگرد . همه كارش اين بود كه بخورد و بخوابد و با بچه هاي ول و بي سروته، توي خيابان ها پرسه بزند . مصطفي دوست داشت كه علاءالدين پيش او باشد و خياطي ياد بگيرد ولي نصيحت هاي مصطفي به گوشش فرو نرفت كه نرفت . حدود پانزده ، شانزده ساله بود كه مصطفي دار فاني را وداع كرد و بار سنگين زندگي افتاد به گردن مادرش . مادر نخ ريسي مي كرد و نخ ها را مي برد بازار و مي فروخت و با پول اندكش امورات زندگي را مي گذراند ولي علاءالدين بدون هيچ مانعي ، راست راست توي خيابانها ول مي گشت . ادامه مطلب ... یک شنبه 17 آذر 1392برچسب:, :: 18:18 :: نويسنده : نازنین
درباره وبلاگ سلام من نازنین هستم به وبلاگ رازورمز های جادویی خوش امدید لطفا نظر بدهید پيوندها
نويسندگان
|
||||||||||||||||
![]() |